محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
674
تاريخ الطبرى ( فارسي )
به روزگار عمر بن خطاب يكى از مردم نجران ويرانه اى از ويرانه هاى نجران را براى كارى بكند و عبد الله بن ثامر را زير خاك بيافت كه نشسته بود و دست به زخم سر خويش داشت و آن را گرفته بود و چون دست وى را پس برد خون روان شد و چون دست وى به آنجا كه بود رها شد خون بايستاد و انگشترى به دست وى بود كه در آن نوشته بود : « ربى الله » و به عمر نامه كرد و قضيه را خبر داد و عمر به پاسخ نوشت كه وى را به حال خويش گذاريد و خاك بر او ريزيد و چنان كردند . و چون قوم مغلوب شدند دوس ذو ثعلبان برون شد و پيش قيصر فرمانرواى روم شد و بر ضد ذو نواس و سپاهش از او كمك خواست و قصهء آنها بگفت . قيصر گفت : « ديار تو از ما دور است و سپاه آنجا نتوانم فرستاد اما به شاه حبشه كه بر اين دين است و به ديار تو نزديكتر است مىنويسم كه ترا يارى كند و از آن ستمگر كه با تو و اهل دين تو چنان كرد انتقام بگيرد » و همراه وى به شاه حبشه نامه نوشت و از حق وى و بليهء او و نصارى سخن آورد و گفت تا وى را يارى كند و از ستمگر انتقام بگيرد و چون دوس ذو ثعلبان نامه قيصر را به نزد نجاشى شاه حبشه برد وى هفتاد هزار كس از حبشيان با وى فرستاد و يكى از مردم حبشه را امير آنها كرد كه نامش ارياط بود و به دو گفت وقتى بر آنها تسلط يافتى يك سوم مردانشان را بكش و يك سوم ديارشان را ويران كن و يك سوم زنان و فرزندانشان را اسير كن . ارياط با سپاه برفت و أبرهة الأشرم در سپاه وى بود و به دريا نشست و دوس ذو ثعلبان را همراه داشت ، تا به ساحل يمن رسيدند و ذو نواس از آمدنشان خبر يافت و حميريان و قبايل يمن را كه اطاعت وى مىكردند فراهم آورد و آنها كه مختلف و پراكنده بودند فراهم شدند كه روزگارى به سر رفته بود و بليه آمده بود و اما جنگى نشد و اندك برخوردى با ذو نواس بود كه يمنيان گريختند و ارياط با سپاه خويش به يمن درآمد .